معرفی کتاب

توهم بزرگ؛ رویاهای لیبرال و واقعیت‌های بین‌الملل

​«توهم بزرگ؛ رویاهای لیبرال و واقعیت‌های نظام بین‌الملل» نام آخرین اثر «جان مرشایمر» استاد برجسته و کهن‌سال دانشگاه شیکاگو است که از او با عنوان پایه‌گذار مکتب «رئالیسم تهاجمی» نیز یاد می‌شود. این کتاب توسط منصور براتی و دلیله رحیمی آشتیانی به فارسی ترجمه و از سوی انتشارات ابرار معاصر در اوایل بهمن ماه راهی بازار چاپ و نشر می گردد.
2671
سیاست پارسی -  

اساس نظریه رئالیسم تهاجمی بر این گزاره مبتنی است که «تعامل قدرت‌های بزرگ تحت تأثیر مستقیم میل عقلانی به هژمونی بر جهان آکنده از ناامنی و عدم اطمینان نسبت به انگیز دیگر دولت‌ها قرار دارد». در نتیجه چنین مقدماتی مرشایمر یکی از معدود واقع‌گرایان مخالف با جنگ عراق در 2003 بود. همچنین او با تصمیم اوکراین مبنی بر تسلیم کردن تسلیحات هسته‌ای اش در سال 1994 نیز مخالف بود و پیش‌بینی کرده بود در فقدان چنین تسلیحاتی، کیف مورد هجوم روسیه قرار خواهد گرفت.

 

دیگر پیش‌‌بینی جنجالی مرشایمر که در کتاب «لابی اسرائیل و سیاست خارجی آمریکا» آمده به این نکته اشاره می‌کند کنش‌های واشنگتن در قبال خاورمیانه تحت نفوذ گروه‌های ذی‌نفع قرار گرفته است. دیگر پیش‌بینی جالب توجه مرشایمر که با نظریه واقع‌گرایی تهاجمی نیز همخوانی دارد به قدرت فزاینده چین مربوط می‌شود. به زعم مرشایمر تداوم رشد چین به شکل‌گیری منازعه میان پکن و واشنگتن خواهد انجامید، امری که در سال‌های اخیر شاهد فاز اقتصادی آن بوده‌ایم.

 

اما کتاب توهم بزرگ از جنبه‌های مختلفی حائز اهمیت است؛ اولاً این کتاب در دومین سال ریاست جمهوری «دونالد ترامپ»، منتشر شده و تقریباً دگرگونی‌هایی که «جناح محافظه‌کار ملی‌گرای حزب جمهوری‌خواه» در سیاست خارجی آمریکا به‌وجود آورده برای اهل فن روشن گشته است. موجی از ملی‌گرایی دست راستی نه فقط ایالات متحده آمریکا بلکه دیگر کشورهای غربی را نیز درنوردیده به طوری که سیاست داخلی، شیوه حکمرانی و نهایتاً سیاست خارجی این کشورها متحول شده است.

photo_2020-01-17_09-17-31.jpg

 

بازگشت ملی‌گرایی به مرکز میدان سیاست در بسیاری از کشورهای غربی، از یکسو عرصه را بر سیاست‌های لیبرالی تنگ کرده و از سوی دیگر موجی از ایده‌های واقع‌گرایانه را بر صدر سیاست خارجی این کشورها نشانده است. از سوی دیگر کشورهای اروپایی و ایالات متحده در سال‌های اخیر شاهد سیل مهاجرت، بحران امنیت و ضعف اقتصادهای ملی خود بوده‌اند و در نتیجه همین روند بود که پس از چندین سال سلطه هژمونی لیبرال بر سیاست خارجی کشورهای غربی، دیگر بار آنها را به مدار رئالیسم بازگردانده است.

 

همچنین با مشخص شدن پیامدهای منفی تلاش‌های پیشین ائتلاف به رهبری ایالات متحده در تغییر رژیم سیاسی کشورها از طریق توسل به جنگ در افغانستان و عراق و نیز مستقر کردن شمار قابل توجهی از نیروهای نظامی پایگاه‌های اطراف مرزهای ایران و تبادل آتش میان نیروهای دو طرف، اهمیت این کتاب بیش از پیش خود را نشان می‌دهد.

اگر بخواهیم آنچه مرشایمر در توصیف هژمونی لیبرال به عنوان یک سیاست خارجی منقح و نظام‌مند می‌آورد را در یک جمله گردآوری کنیم به طور قطع باید به همه این صفات اشاره کنیم؛ «غیر واقع‌گرایانه»، «دارای تناقض درونی»، «مبتنی بر فرضیات نادرست»، «زمان‌پریش و نامتناسب با مقتضیات نظام بین‌الملل» و نهایتاً «منتج به پیامدهایی نامطلوب در سطح بین‌الملل».

 

مرشایمر در فصل نخست می‌کوشد تناقضات هژمونی لیبرال با واقعیت‌های نظام بین‌الملل را به عنوان نقطه عزیمت خود برگزیده و از این رهگذر تصویری که هژمونی لیبرال برای آینده نظام بین‌الملل ترسیم می‌کند را سخت به باد انتقاد می‌گیرد. فصل دوم اما به طرح فرضیاتی درباره سرشت بشر و نوع سیاستی که این سرشت برای اداره جامعه ایجاب می‌کند پرداخته می‌شود. مرشایمر با پیش‌کشیدن مباحثی ریشه‌دار در تاریخ اندیشه سیاسی بشر را برخلاف برداشت‌های لیبرال «بقا» را اصلی‌ترین هدف نوع بشر معرفی می‌کند و در نتیجه به دلیل ناگزیری انسان از زندگی در اجتماع وی را در وضعیتی هابزی ترسیم می‌کند.

 

مرشایمر در فصل سوم می‌کوشد دو گونه متفاوت از لیبرالیسم سیاسی را تحت عنوان «لیبرالیسم توافق موقت» و «لیبرالیسم ترقی‌خواه» از یکدیگر تفکیک کرده و کارویژه هریک را در نظام بین‌الملل مورد بررسی قرار می‌دهد. او نتیجه می‌گیرد به دلیل تحولات تاریخی لیبرالیسم توافق موقتی از دور خارج و ترقی‌خواهی به دلیل برخورداری از نهاد مهندسی اجتماعی به شکل نهایی لیبرالیسم شده است. به نظر مرشایمر مهم‌ترین ایراد وارد به لیبرالیسم، شروع از سطح تحلیل فردی است که باعث دوری آن از ناسیونالیسم می‌شود و دومین ایراد بزرگ این نظم تأکید افراطی بر حقوق افراد و مسلم فرض کردن آن‌هاست که از یکسو باعث صدور جواز مداخله حکومت‌های لیبرال در سایر کشورها به دلیل نقض این حقوق توسط حکومت‌های آن کشورها را در پی دارد و از سوی دیگر نیز باعث بروز این سوء برداشت میان لیبرال‌ها می‌شود که در صورت تغییر رژیم یک کشور و روی‌کار آوردن دموکراسی لیبرال این نظام‌ها می‌توانند با کارگزاری بومیان به زندگی و بالندگی خود ادامه دهند.

 

در پنجمین فصل این کتاب نویسنده به مسئله تبدیل شدن لیبرالیسم به سیاست خارجی می‌پردازد و از آن به «هژمونی لیبرال» یاد می‌کند. مرشایمر معتقد است وقتی لیبرالیسم از طریق هژمونی لیبرال بخواهد به فراتر از مرزهای کشور مادر برود، مشکلات چند برابر قبل می‌شود: چراکه لیبرالیسم در این حالت با رئالیسم از یکسو و ناسیونالیسم از سوی دیگر از در تضاد در می‌آید. زیرا هم قاعده حق تعیین سرنوشت ملت‌ها که اساس نظام پسا وستفالی است را نقض می‌کند و هم برای دستیابی به صلح به جنگ متوسل می‌شود.

 

ششمین فصل کتاب اما به موضوع تناقض میان مقتضیات نظام بین‌الملل فعلی با هژمونی لیبرال می‌پردازد. مرشایمر معتقد است سیاست خارجی لیبرال تناسب میان سه‌گانه «لیبرالیسم»، «رئالیسم» و«ناسیونالیسم» را برهم زده و در دوره‌ای که نظام بین‌الملل از حالت تک‌قطبی به سوی دو و سپس چند قطبی در حال گذر است و منطقی آنارشیک دارد می‌خواهد به گسترش لیبرالیسم از طریق تغییر رژیم اقدام کند. در نتیجه لیبرالیسم به منبع دردسر مبدل می‌شود.

 

در هفتمین فصل کتاب مرشایمر به روایت‌های مختلف نظریه «صلح دموکراتیک» پرداخته و می‌خواهد تناقض‌های درونی این نظریات لزوماً لیبرال را ثابت کند. او ابتدا مدعی می‌شود که عدم وقوع جنگ میان دموکراسی‌های لیبرال نه برآیند لیبرالیسم که معلول دموکراسی است و از سوی دیگر با پیش کشیدن مثال‌هایی از وقوع جنگ میان نظام‌های لیبرال دموکراسی (همچون جنگ جهانی اول یا جنگ‌های هند و چین) نشان دهد که این نظریات لزوماً داوری درستی به دست نمی دهند و در فصل آخر مرشایمر می‌کوشد نتایج حاصل شده از در پیش گرفتن سیاست هژمونی لیبرال را مورد انتقاد قرار داده و دولت‌های غربی به ویژه آمریکا را به بازگشت از آن‌ها هدایت کند.

 

در نهایت می‌توان گفت عضویت مرشایمر در شورای روابط خارجی آمریکا و رفت و آمد او در سایر محافل تصمیم‌ساز آمریکایی باعث شده تا آخرین اثر درخور او را بتوان تک‌نگاره‌ای دانست که می‌تواند تحولات سیاست خارجی آمریکا نسبت به منطقه خاورمیانه را به خوبی روشن سازد و درکی منطقی از آن به مخاطبان ارائه کند.