معرفی کتاب

تمام مداخلات نظامی ناموفق آمریکا برای «دموکراسی اجباری»

ثمانه اکوان
تاکنون کتاب‌های زیادی در مورد تلاش‌های آمریکا جهت تغییر رژیم‌های اجباری در کشورهای مختلف جهان نوشته شده است. این کتاب‌ها بیشتر تمرکز خود را بر روی گسترش حملات نظامی آمریکا با هدف «بردن دموکراسی» به کشورهای هدف کرده‌اند.  با این حال کمتر کتابی دیده می‌شود که به بررسی و تحلیل دلایل اصلی آمریکا از منظر تئوری‌های روابط بین‌الملل و سیاست خارجی و همچنین تئوری‌های مرتبط با امنیت ملی پرداخته باشد
2739
به گزارش سیاست پارسی، 

اسکات واکر که از اساتید علوم سیاسی در دانشگاه امارات است، درباره مسائلی چون حقوق بشر، دموکراتیزه کردن کشورها و درگیری‌های نظامی و سیاسی بین کشورها و به خصوص آمریکا با سایر کشورهای جهان می‌نویسد. او در کتاب خود با نام «سیاست خارجی آمریکا و تغییر رژیم اجباری از جنگ جهانی دوم؛ آزادی اجباری» که در سال 2019 میلادی به انتشار رسیده است، با بررسی دخالت‌های نظامی آمریکا در کشورهایی مانند جمهوری دومینیکن، گرانادا، پاناما، افغانستان و عراق، به الگویی در خصوص نوع گفتمان ایالات متحده در خصوص توجیه حضور نظامی‌اش در این کشورها پرداخته و به این سؤال پرداخته است که چرا در حمله به این کشورها، «بردن دموکراسی و آزادی برای مردم آن‌ها» به مسئله اول در گفتمان سیاست خارجی ایالات متحده تبدیل می‌شده است.

او در خصوص چرایی توجهش به مسئله دلایل آمریکا برای تغییر رژیم در کشورهای مختلف بیان می‌کند که در بسیاری از ادبیات تولید شده در این خصوص، بیشتر از اینکه محققان و پژوهشگران به دنبال این باشند که «چرا» آمریکا به دنبال دخالت نظامی برای تغییر رژیم در این کشورها است، بیشتر به دنبال این مسئله هستند که این تغییر رژیم «چگونه» صورت می‌گیرد. این مسئله تا حدی برای کنشگران و پژوهشگران حوزه روابط بین‌الملل به مسئله‌ای جا افتاده و کاملاً قابل یقین تبدیل شده است که بسیاری بر این عقیده‌اند که راه حل نظامی، راه حل خوبی برای برکناری رژیم‌های تمامیت خواه است و تا به حال سعی نکرده‌اند به این سؤال بپردازند که تا چه حد این راه حل تاکنون موفقیت آمیز بوده است.

 

ادبیات پیشین راجع به تلاش‌ها در جهت دموکراتیک کردن کشورها از بیرون، معمولاً به این سؤال پاسخ نمی‌دهند و در شرایطی هم که پاسخ داده‌اند، به این نتیجه رسیده‌اند که این سیاست اصولاً موفقیت آمیز نبوده است مگر اینکه شرایط بسیار محدود و تعیین کننده باشد.

 

واکر در کتاب خود بیان کرده است که تلاش‌ها برای دموکراتیک کردن یک کشور از بیرون، به نظر می‌رسد از جمله تئوری‌هایی باشد که از دهه 90 میلادی به بحث‌های حوزه روابط بین‌الملل وارد شده است. با این حال این بحث‌ها ریشه در مباحث موجود در جنگ جهانی دوم دارد و باید در بررسی آن‌ها از همان زمان شروع به بررسی مثال‌ها در این زمینه کرد. اما سؤالی که باید در این بررسی‌ها پرسیده شود این است که این تلاش‌ها از همان ابتدا تاکنون تا چه حد موفقیت آمیز بوده است؟ ادبیات پیشین راجع به تلاش‌ها در جهت دموکراتیک کردن کشورها از بیرون، معمولاً به این سؤال پاسخ نمی‌دهند و در شرایطی هم که پاسخ داده‌اند، به این نتیجه رسیده‌اند که این سیاست اصولاً موفقیت آمیز نبوده است مگر اینکه شرایط بسیار محدود و تعیین کننده باشد. حالا سؤال اصلی این کتاب این است که چرا در شرایطی که آمریکا می‌داند در اکثر موارد سیاست دخالت نظامی برای بردن دموکراسی به یک کشور موفقیت آمیز نبوده است، همچنان اصرار دارد که از این سیاست در دنیا استفاده کند و چرا برای آینده نیز در همین راستا برنامه ریزی می‌کند؟

بدین ترتیب در فصل یک به تعریف «دموکراسی اجباری» پرداخته شده و در فصول 2 تا 6 نیز به نمونه‌هایی از اقدامات آمریکا برای بردن دموکراسی به صورت اجبار به کشورهای مختلف جهان اشاره شده است.

اولین نمونه در این خصوص تهاجم نظامی دولت جانسون به جمهوری دومینیکن در سال 1965 در خلال جنگ‌های داخلی این کشور است. دومین نمونه دخالت نظامی دولت ریگان در گرانادا است که در زمان حمله به دست جنبش مارکسیست لنینیستی جواهر نوین افتاده بود. سومین نمونه، حمله نظامی جورج بوش در سال 1989 به پاناما برای برکنار کردن ژنرال مانوئل نوریگا از قدرت بود و چهارمین و پنجمین نمونه نیز تشکیل ائتلاف به رهبری جورج بوش پسر برای حمله به افغانستان در سال 2001 و حمله به عراق در سال 2003 است. کتاب در نهایت در فصل هفتم به نتیجه نهایی خود می‌رسد. در این فصل مطرح شده است که برخی فاکتورهای هنجاری و ابزاری را می‌توان در اهداف و نیات اصلی آمریکا از تهاجم نظامی به دیگر کشورها دنبال کرد. دموکراسی اجباری بر این اساس به نظر می‌رسد به این دلیل جذاب باشد که تجربیات آمریکا در طول تاریخ نشان داده است که راه‌های دیگر مانند تحریم‌ها، کمک به نیروهای اپوزیسیون و یا آموزش‌های سیاسی و کمک‌های دموکراتیک هر کدام مشکلات و موانع خاص خود را در مسیر رسیدن به هدف نهایی آمریکا داشته‌اند.

 

دموکراسی اجباری به نظر می‌رسد به این دلیل جذاب باشد که تجربیات آمریکا در طول تاریخ نشان داده است که راه‌های دیگر مانند تحریم‌ها، کمک به نیروهای اپوزیسیون و یا آموزش‌های سیاسی و کمک‌های دموکراتیک هر کدام مشکلات و موانع خاص خود را در مسیر رسیدن به هدف نهایی آمریکا داشته‌اند.

 

در فصل اول کتاب با تعریف دموکراسی اجباری[1] به این مسئله پرداخته شده است که در چه مواردی یک کشور لیبرال غربی به این نتیجه می‌رسد که باید در قبال دیگر کشورهای غیر لیبرال راهکار دموکراتیزه کردن از طریق اجبار و استفاده از نیروی نظامی را به پیش ببرد. ازاین منظر، «مداخله دموکراسی اجباری[2]»، نشان‌دهنده تمایل بخشی از لیبرال دموکراسی‌های قدرتمند غربی برای به وجود آوردن دولت‌هایی با تصویر سیاسی خودشان در سایر نقاط جهان است. یکی از دلایلی که این قدرت‌های جهانی عقیده دارند استراتژی دموکراسی اجباری می‌تواند موفق باشد، تجربه آن‌ها در جنگ جهانی دوم است که توانستند رژیم‌های سرکش را تبدیل به لیبرال دموکراسی‌های موفقی در اروپای غربی کنند. آن‌ها بعد از شکست دادن آلمان توانستند یک آلمان با دموکراسی غربی را جایگزین آلمان قبلی سازند و یا ایتالیا را از چنگال حکومت تمامیت خواه رها ساخته و دموکراسی را برای مردمش به ارمغان ببرند. به همین دلیل تعریف اصلی دموکراسی اجباری به این جمله ختم شد:

«تلاشی توسط یک دولت یا دولت‌های لیبرال برای بردن دموکراسی به کشور غیر لیبرال از طریق نیروی نظامی»

با این حال مسئله‌ای که در این تعریف کمتر به آن پرداخته شده و باید به صورت مفصل‌تری در مورد آن بحث کرد این است که تا چه حد می‌توان هدف اصلی کشورهای لیبرال را از تهاجم نظامی به یک کشور دیگر درک کرد؟ اگر به اسم بردن دموکراسی اهداف دیگری چون منافع ملی کشور لیبرال در نظر گرفته شده و پی گرفته شود، آیا باز هم باید این تهاجم نظامی را در بین تهاجم‌های نظامی برای بردن دموکراسی به کشور هدف در نظر گرفت و طبقه بندی کرد؟

در شرایط امروز دنیا، بسیار سخت است که بتوان تردید کنندگان را قانع ساخت که حمله نظامی یک قدرت به کشور دیگر تنها به خاطر بردن دموکراسی به آن کشور است و دلیل دیگری ندارد. اسکات واکر در کتاب خود بیان می‌کند که گرچه نمی‌توان از این اهداف و انگیزه‌های اصلی برای حمله به یک کشور به سادگی گذشت، اما نمی‌توان به همین سادگی نیز از کنار هدف بردن دموکراسی به کشور هدف نیز گذشت و صرفاً آن را توجیهی بی منطق برای اقدامات نظامی آمریکا دانست.

 

در شرایط امروز دنیا، بسیار سخت است که بتوان تردید کنندگان را قانع ساخت که حمله نظامی یک قدرت به کشور دیگر تنها به خاطر بردن دموکراسی به آن کشور است و دلیل دیگری ندارد.

 

در اینجا او به یک الگو می‌رسد و حملات نظامی آمریکا به کشورهای دیگر را بر اساس این الگو طبقه بندی می‌کند.

  1.  در اولین رویکرد، به نظر می‌رسد آمریکا از ابزار گسترش دموکراسی تنها به عنوان توجیهی برای حملات خود به سایر کشورها استفاده می‌کند و پشت این حملات سایر اهداف مانند اهداف امنیتی و حفظ منافع ملی قرار دارد.
  2. در دومین رویکرد، مسئله گسترش دموکراسی به عنوان یک ابزار در میان ابزارهای دیگر در سیاست خارجی مد نظر قرار می‌گیرد. بدین صورت که آمریکا برای حمله نظامی به یک کشور اهداف دیگری دارد اما هدف بردن دموکراسی به این کشور نیز، یکی از اهداف اصلی او در این حمله نظامی است و بهتر است که کشور مد نظر او از نظر سیاسی دارای حاکمیت و سیستم سیاسی مبتنی بر دموکراسی باشد. در اینجا دموکراسی هدف جانبی است و نه هدف اصلی و مرکزی.
  3. در سومین رویکرد، بردن دموکراسی به کشور هدف، دومین هدف اصلی از حمله نظامی است و به صورت جدی دنبال می‌شود که به این رویکرد البته رویکرد نیمه واقعی نیز گفته می‌شود.
  4. در چهارمین رویکرد، هدف اصلی و غایی از حمله نظامی به یک کشور، همان تغییر رژیم به نفع دموکراسی است.

در ادامه کتاب با بررسی هر کدام از عملیات‌های نظامی آمریکا در نقاط مختلف جهان مشخص شده است که هدف اصلی و غایی این کشور در حمله به کشورهای مد نظر کدام یک از رویکردهای گفته شده بوده است.

 

تمایل آمریکا در بسیاری از این مثال‌ها بر حمله نظامی بوده است زیرا می‌توانسته از این طریق اهداف دیگر خود را نیز در کشورهای مد نظر به دست بیاورد.

 

با وجود اینکه برای هیچ کدام از این رویکردها نمی‌توان به صورت قطع و یقین اعلام کرد که آمریکا به دنبال چه هدفی بوده است اما در فصل آخر، اسکات واکر تصریح کرده است که معنای تمایل[3] آمریکا و مناسب بودن[4] گزینه دموکراسی اجباری برای کشور هدف معمولاً به جای یکدیگر به کار رفته و به درستی فهم نشده است.

تمایل آمریکا در بسیاری از این مثال‌ها بر حمله نظامی بوده است زیرا می‌توانسته از این طریق اهداف دیگر خود را نیز در کشورهای مد نظر به دست بیاورد. اما آیا گزینه دموکراسی اجباری برای این کشورها مناسب بوده است؟ نگاهی به هر کدام از این مثال‌ها نشان می‌دهد که در بسیاری از موارد می‌توان بیان کرد که این گزینه، گزینه مناسبی برای کشور هدف نبوده است.

بر این مبنا استدلال شده است که اگر تغییر رژیم‌ها در طول جنگ جهانی دوم و پس از آن در اروپای غربی با موفقیت در مسیر بردن دموکراسی به این کشورها همراه بوده است، به دلیل این بوده است که کشورهای اروپایی یا زیرساخت‌های لازم برای دموکراسی را داشته و توانسته‌اند فرهنگ خود را با نظام لیبرال دموکراسی همراه کنند یا اینکه به راحتی توانسته‌اند با نظام جدید همراه شوند. این مسئله در کشورهای حوزه آسیای غربی مانند افغانستان و عراق و یا کشورهای دیگر مثال زده شده در این کتاب همخوانی ندارد. افغانستان نه زیرساخت‌های لازم برای لیبرال دموکراسی را داشته است و نه پروژه دولت ملت سازی را به خوبی در طول تاریخ طی کرده است. عراق نیز بر همین اساس نتوانسته تاکنون زیرساخت‌های لازم برای لیبرال دموکراسی را در فرهنگ خود ایجاد کند. بر همین مبنا است که می‌توان علت شکست اکثر حملات نظامی برای بردن دموکراسی اجباری به کشورهای گوناگون را بیان کرد. این عملیات‌ها گرچه با تمایل مسئولان ایالات متحده همراه بوده است اما مناسب فرهنگ سیاسی و اجتماعی کشور هدف نبوده‌اند.


[1] Forced Democracy

[2] Forced Democracy Interventions

[3] Willingness

[4] Apprropriatness