سیاست پارسی

ریشه های اقتصادی اعتراضات آمریکا

مجید فرخی
آتشی که قتل «جورج فلوید»[1] -شهروند آفریقایی تبار آمریکا - در حین دستگیری توسط پلیس در «مینیاپولیس» ایجاد کرد تنها جرقه ای بود که موجب فوران خشم عمومی در خصوص تبعیض نژادی سازمان یافته در نظام حکومتی ایالات متحده آمریکا و اعتراض فراگیر به مشکلات موجود و نابرابری های اجتماعی در این کشور شد.
2930
به گزارش سیاست پارسی، 

«کیث لمب»[2] پژوهشگر موسسه «گلوبال ریسرچ»[3] در تحلیلی به بررسی تبعات قتل «جورج فلوید» و پیامدهای آن برای حکومت آمریکا پرداخته است. وی اذعان می کند به عنوان یک اروپایی که در زمان جنگ سرد حضور داشته و تصویر آمریکا را به عنوان سرزمین آزادی در ذهن خود دارد، دیدن صحنه های قتل عام در این کشور بسیار ناراحت کننده است.

به اعتقاد این تحلیلگر غربی، اگرچه به نظر می رسد عامل اصلی آشوب های اخیر در آمریکا به قتل این شهروند آفریقایی تبار و همچنین ناکامی در مبارزه با ویروس کرونا بازمی گردد، اما در واقع علت اصلی را باید در ماهیت حکومت آمریکا جستجو کرد. «کیث لمب» تصریح می کند که دو مشکل بسیار جدی منجر به وضعی شده که آمریکا اکنون در آن قرار دارد. اولی موضوع «شهروند عادی» است که در تعصبات افراطی «بنیادگرایی بازار»[4] وجود دارد و دیگری ریشه در واقعیت موجود در اقتصاد آمریکا یعنی «رفاه برای ابرشرکت‌ها»[5] دارد.

بر طبق «بنیادگرایی بازار»، فقط بازار آزاد می تواند مشکلات اجتماعی و اقتصادی را حل کند. بر این اساس، همه چیز از جمله زیرساخت ها، حمل و نقل، مراقبت های بهداشتی و حتی زندان ها حتما باید در خدمت «سرمایه های خصوصی» باشد که به جای تحقق منافع کلی اجتماعی، برای به حداکثر رساندن سود عمل می کند. طبق این ایدئولوژی مقصر فقر، فرد فقیر است که در منطق بازار داروینی به دلیل ضعف های ذاتی خود، مستحق فقر است. در ایالات متحده زیر سوال بردن بنیادگرایی بازار، بدعت محسوب می شود.

مردم ملزم به پذیرش اصل «مارگارت تاچر»[6] معروف مبنی بر اینکه «هیچ جایگزینی وجود ندارد» هستند. چه بپذیرید یا نپذیرید، مشکل اساسی این است که ایدئولوژی مذکور در واقع منعکس کننده ماهیت واقعی سیستم سیاسی-اقتصادی ایالات متحده نیست که مبتنی بر رفاه برای ابرشرکت‌ها است. از این رو، تحول و توسعه اگر غیرممکن نباشد، دشوار می شود.

«رفاه برای ابرشرکت‌ها» به شرایطی اطلاق می شود که به شرکت های خصوصی که انگیزه تحویل سرمایه به سهامداران را دارند، معافیت مالیاتی، یارانه و کمک های مالی زیادی به آنها داده می شود. این امر موجب شکل گیری طبقه ای می شود که از ضرورت تأمین توسعه جامع اقتصادی جدا می شود و در عین حال خارج از نیروی نظم دهنده بازار نیز باقی می ماند. «مارتین لوتر کینگ» سیستم رفاه برای ابرشرکت‌ها را «سوسیالیسم برای ثروتمندان و شرکت های آزاد برای فقرا» می نامد. این امر به این دلیل است که ضررهای ایجاد شده اجتماعی می شوند اما سود خصوصی می شود.

انتظار می رفت اوباما به عنوان اولین رییس جمهور با ریشه آفریقایی، حقوق تکمیلی قشر فقیر آمریکا که بیشتر آنان از سیاه چوستان هستند را درک کند. اما او تصمیم گرفت در خدمت منافع بانکی باشد.

 

رکود سال 2008 نمونه ای از مستندات این نابرابری سیستمی را ارائه می دهد. کلاهبرداری در وام مسکن بانکی منجر به سلب مالکیت میلیون ها نفر در املاک ایالات متحده شد. آمارهای ارائه شده توسط «شرکت اتم»[7] نشان می دهد که در سال های 2009 و 2010 سلب حق اقامه دعوی در ایالات متحده تقریباً به 3 میلیون نفر رسیده است. علیرغم تقلب آشکار بانک ها، رئیس جمهور باراک اوباما به طرز حیرت آوری کمک مالی 700 میلیارد دلاری به بانکی های خصوصی پرداخت کرد. او ترجیح داد از نخبگان بانکی جانبداری کند.

انتظار می رفت اوباما به عنوان اولین رییس جمهور با ریشه آفریقایی، حقوق تکمیلی قشر فقیر آمریکا که بیشتر آنان از سیاه چوستان هستند را درک کند. اما او تصمیم گرفت در خدمت منافع بانکی باشد. به عنوان مثال، گلدمن ساکس یکی از بزرگترین حامیان مالی اوباما بود. یک سند ویکی لیکس نشان داد که بانک «سیتی گروپ» یک ماه قبل از انتخابات ریاست جمهوری سال 008 ، لیستی از نامزدهای برگزیده برای سمت کابینه را به وی داده بود که تقریباً دقیقاً با ترکیب نهایی کابینه اوباما مطابقت داشت. اوباما پس از ریاست جمهوریش تنها سه سخنرانی در شرکت های وال استریت، 1.2 میلیون دلار درآمد کسب کرد.

با وجود همه فراوانی های موجود در آمریکا، زیرساخت ها در حال فروپاشی است. شورای بین ایالتی ایالات متحده در مورد بی خانمان ها فاش می کند که ایالات متحده بیش از 563،000 بی خانمان دارد که از سایر کشورهای توسعه یافته بیشتر است.

 

زمانی که ایدئولوژی مفهوم خود را از دست می دهد، هیاهوی رسانه ای جای آن را می گیرد و تنش های اجتماعی ظهور می کنند. آمریکا به خودش می بالد که «شماره یک» است؛ بازارش مهد عدالت است، کشورش سرزمین آزادی و فراوانیست. هرچند که این امر به طور فزاینده برای بسیاری از افراد که زندگی آنها به تدریج دشوار می شود، قابل فهم نیست و خود را مستحق فقرشان نمی دانند. در عین حال، آنها می دانند که معضلاتشان ناشی از «لولوخورخوره»[8] خارجی که نخبگان آمریکا همواره به آن اشاره دارند نیست.

با وجود همه فراوانی های موجود در آمریکا، زیرساخت ها در حال فروپاشی است. شورای بین ایالتی ایالات متحده در مورد بی خانمان ها فاش می کند که ایالات متحده بیش از 563،000 بی خانمان دارد که از سایر کشورهای توسعه یافته بیشتر است. بر اساس گزارشات پایگاه «وورد پریزون بریفز»[9]، آمریکا بالاترین جمعیت زندانیان را در جهان دارد که 33 درصد از آنها آمریکایی آفریقایی تبار هستند. علاوه بر این، سیستم بهداشتی آمریکا توسط سرمایه خصوصی كنترل می شود که برای یك كشور پیشرفته مناسب نیست. از طرف دیگر، در حالی که پول کافی برای مراقبت های بهداشتی اجتماعی وجود ندارد، آمریکا بودجه زیادی برای تأمین اعتبار درگیری مداوم خود و صدها پایگاه نظامی در سراسر جهان صرف می کند.

در جریان شورش های اخیر، شهروندان آمریکایی کاملا متوجه نابرابری سیستماتیک شدند که با تصویر ارائه شده از زندگی آمریکایی در تضاد است. حمله مردم به دفتر «سی ان ان» در آتلانتا گویای این واقعیت است. در آشوب های اخیر، حملات متعدد هدفمند به بانک ها صورت گرفت. با این وجود، آمریکا هنوز هم یک کشور بزرگ است که پتانسیل بالایی برای رونق و پیشرفت دارد. ایالات متحده یک کشور سرشار از منابع است. این کشور نوآوری ها و ایده های باورنکردنی فناوری را به جهانیان عرضه داشته است. مردم آمریکا سخت کوش و کارآفرین است.

بنابراین آمریکا این قابلیت را دارد به جای اینکه صرفا در خدمت وال استریت باشد، سود بیشتری را برای شهروندان خود و کل جهان به ارمغان بیاورد. هرچند که برای تحقق این امر، آمریکا باید به جای متوسل شدن به واکنش های بی ملاحظه، تناقضات و تعصبات درونی خود را مورد بازنگری قرار دهد.

 


[1] George Floyd

[2] Keith Lamb

[3] Global Research

[4] market-fundamentalism

[5] corporate-welfarism

[6] Margaret Thatcher

[7]  Attom data solutions

[8] Bogeyman

[9] World Prison Brief