سیاست پارسی
تحلیل ریچارد هاس در فارین افیرز/

چگونه ترامپ سیاست خارجی آمریکا را به نابودی کشاند

مسئله این نیست که دولت ترامپ در طی سه و نیم سال گذشته کاری از پیش نبرده و چیزی را نساخته‌ است، بلکه مسئله این است که از ابتدا هدف دولت او ساختن نبوده و دولتمردانش به دنبال نابودی و از بین بردن بودند. عنوانی که برای دولت ترامپ برازنده است، دوران گسستگی و انقطاع هست.
3049

تاکنون انتقادات زیادی به دولت ترامپ در بحث سیاست خارجی آمریکا شده است. با این حال برخی دیگر از منتقدان بر این باورند که دولت ترامپ یک تنه میراث حدود هشتاد ساله ایالات متحده در سیاست خارجی را از بین برده و این کشور را به انزوای محض در عرصه خارجی کشانده است. نشریه فارین افیرز در شماره اخیر خود در تحلیلی به قلم ریچارد هاس، رئیس شورای روابط خارجی آمریکا به ابعاد مختلف این مسئله اشاره کرده است:

 

«دوران آفرینش»، نام کتابی 800 صفحه‌ای به قلم دین اچسون، وزیر امور خارجه ایالات‌متحده در زمان ریاست‌جمهوری هری ترومن است. عنوانی که به‌ راستی برازنده این کتاب و خاطرات اچسون است. او در کتابش به شرح سیاست‌های ایالات‌ متحده پس از جنگ جهانی دوم می‌پردازد. سیاست‌هایی که سنگ‌بنای فکری آن توسط روزولت و ترومن گذاشته شدند و هدف آن طراحی مسیر جدیدی برای نظام بین‌الملل بود که در آن ایالات‌ متحده پس از جنگ جهانی دوم به رهبر و پیشرو در جهان تبدیل شد. سیاستی که به «دکترین مهار» شهرت یافت و باعث غلبه آمریکا بر شوروی در جنگ سرد و همچنین تبدیل ژاپن و آلمان به کشورهای دموکراتیک و تشکیل زنجیره‌ای از هم‌پیمانان در آسیا و اروپا منتهی شد. بر اساس این سیاست، آمریکا کمک کرد تا اروپای از هم‌ گسیخته بازسازی شود و به کشورهای آسیب‌پذیر در برابر کمونیسم، کمک‌های مالی و نظامی گسیل کرد تا از این طریق جلوی پیشروی شوروی را بگیرد. از سوی دیگر با ایجاد سازمان‌های بین‌المللی همچون سازمان ملل متحد، صندوق بین‌المللی پول، بانک جهانی و موافقت‌نامه عمومی تعرفه و تجارت که بعدها به سازمان تجارت جهانی منجر شد، گام‌های محکمی در جهت رهبری جهان برداشت.

دولت ترامپ درست مانند آنچه بر سر طرح بهداشت اوباما آورد، در حوزه سیاست خارجی نیز، بدون داشتن جایگزینی مناسب، سیستم موجود را از بین برد.

آمریکا رویکردی جدید نیز در حوزه سیاست خارجی و دفاعی در پیش گرفت که منجر به ایجاد شورای امنیت ملی، سی‌آی‌ای و وزارت دفاع شد. اکنون حتی تصور این‌که یکی از مسئولان امنیت ملی ترامپ کتابی بنویسد که در عنوان آن واژه آفرینش و ساختن استفاده‌ شده باشد، ناممکن است. مسئله این نیست که دولت ترامپ در طی سه و نیم سال گذشته کاری از پیش نبرده و چیزی را نساخته‌ است، بلکه مسئله این است که از ابتدا هدف دولت او ساختن نبوده و دولتمردانش به دنبال نابودی و از بین بردن بودند. عنوانی که برای دولت ترامپ برازنده است، دوران گسستگی و انقطاع هست.

انتخاب واژه گسستگی نه جنبه انتقادی دارد و نه تمجیدی. گسستگی می‌تواند در مواردی که شرایط بر وفق مراد نیست و جایگزینی بهتر برای آن وجود دارد به کار آید. اما گسستگی‌ای که راه جایگزین آن نه‌ تنها بهتر که بدتر از شرایط پیشین است، چیزی جز عقب‌گرد و تخریب در پی ندارد. بر همین اساس سیاست گسستگی‌ای که دولت ترامپ در پیش‌گرفته، نه آینده را تضمین می‌کند و نه راهبردی هوشمندانه است. دولت ترامپ درست مانند آنچه بر سر طرح بهداشت اوباما آورد، در حوزه سیاست خارجی نیز، بدون داشتن جایگزینی مناسب، سیستم موجود را از بین برد. سیاستی که به‌ واسطه آن نه‌ تنها ایالات‌ متحده، بلکه کل جهان در شرایط بدی قرارگرفته است. این انقطاع اگر ادامه یابد و شتاب گیرد که البته تمام شواهد نشان از آن دارد و اگر ترامپ مجدداً انتخاب شود، به مسیری ختم می‌شود که دیگر بهتر است برای سیاست خارجی او واژه تخریب و انهدام را به کاربریم.

ترامپ سیاست خارجی را به‌عنوان یک مسئله فرعی می‌بیند. او خیال می‌کند مشکلات داخلی ایالات‌ متحده به دلیل مشغول شدن به امور خارج از مرزهاست.

 

بینش مشوش

ترامپ از همان لحظه تصدی ریاست جمهوری آمریکا و در سخنرانی خود در مراسم تحلیف، کارنامه‌ای سیاه از گذشته آمریکا به تصویر کشید و مدعی شد که «برای دهه‌ها، کمک به صنایع کشورهای خارجی به قیمت ضربه به صنعت داخلی تمام‌ شده است، کمک نظامی به دیگران به تقلیل قدرت نظامی خودمان منجر شده، به‌ جای کمک به امنیت ملی خودمان از دیگران دفاع کردیم و تریلیون‌ها دلار در کشورهای دیگر خرج کردیم، در حالی‌ که صنایع داخلی به کمک نیاز داشتند. اما از این‌ پس دیگر این‌گونه نخواهد بود و آمریکا اولویت اصلی ماست.»

پس از گذشت سه و نیم سال از عمر دولت ترامپ، او هیچ‌ گونه تغییری در سیاست خود ایجاد نکرد و اخیراً نیز در صحبت‌هایش برای کاهش حضور نظامی در کشورهای هم‌پیمان از منطقی مشابه استفاده کرد: «اکنون زمان آن است که به اصول بنیادین ارتش خودمان‌ که همان دفاع جانانه از کشور و ملت آمریکاست، بازگردیم. ما به جنگ‌های بی‌پایان خاتمه می‌دهیم و بر دفاع از کشورمان متمرکز می‌شویم. آمریکا دیگر پلیس جهان نیست.»

با نگاه به همین دو سخنرانی می‌توان به بسیاری از اصول سیاست ترامپ که در قبال جهان در پیش‌ گرفته است، پی برد. ترامپ سیاست خارجی را به‌ عنوان یک مسئله فرعی می‌بیند. او خیال می‌کند مشکلات داخلی ایالات‌ متحده به دلیل مشغول شدن به امور خارج از مرزهاست. او تجارت و مهاجرت را عاملی برای نابودی فرصت‌های شغلی و صنایع می‌بیند و متحدان آمریکا را تهدیدی برای منافع خود می‌پندارد.

این بینش و راهبرد آشفته در حوزه امنیتی و سیاست خارجی دولت فعلی آمریکا را می‌توان با ظهور سیاست «ترامپیسم» همسو دانست.

این بینش و ذهنیت ترامپ او را از واقعیت‌های موجود دور می‌کند، جایی که در طی 75 سال گذشته، هیچ جنگی میان ابرقدرت‌ها اتفاق نیفتاده است، دموکراسی بیش از گذشته در جهان گسترش یافته، اقتصاد آمریکا 90 برابر بزرگ‌تر شده است، امید به زندگی در میان آمریکایی‌ها 10 سال افزایش‌یافته و جنگ سرد بدون شلیک یک گلوله به صلح رسید. هیچ‌کدام از این اتفاقات بدون نقش رهبریت ایالات‌ متحده و بدون متحدانش امکان‌پذیر نبود.

جدای از این موفقیت‌های تاریخی، آمریکا همچنان با مشکلات متعددی در سطح جهانی روبه‌روست که بر کشور و مردمانش تأثیر خواهد گذاشت و وجود متحدان و نهادهای بین‌المللی برای غلبه بر این مشکلات بسیار حائز اهمیت است. این بینش و راهبرد آشفته در حوزه امنیتی و سیاست خارجی دولت فعلی آمریکا را می‌توان با ظهور سیاست «ترامپیسم» همسو دانست.

مسیر ترامپ ترکیبی از سیاست‌های گذشته نزد جمهوری‌خواهان، همچون ملی‌گرایی اندرو جکسون، رئیس‌ جمهوری آمریکا در قرن 19 میلادی و همچنین سیاست انزواطلبی که پس از جنگ جهانی دوم محبوب جمهوری‌خواهانی چون رابرت تفت، بود.

 

ترک هر آنچه تاکنون نتیجه‌بخش بود

سیاست خارجی چهار رئیس‌ جمهوری ایالات‌ متحده در دوران پس از جنگ سرد، یعنی جورج بوش پدر، بیل کلینتون، جورج بوش پسر و باراک اوباما، بسیار بر هم منطبق بود و بر اساس همان نقشه راه ترسیم شده پس از جنگ جهانی دوم و دکترین ترومن، پیش می‌رفت.

این سیاست بر سه اصل واقع‌گرایی (حفظ معادلات قدرت در سطح جهانی)، ایده‌آل‌گرایی (تکیه بر حقوق بشر و شکل دادن به شرایط سیاسی دیگر کشورها) و بشردوستی (تمرکز بر کاهش فقر، ریشه‌کن کردن بیماری‌ها و توجه به مهاجرین) استوار بود. این چهار رئیس‌جمهوری، همگی این مسیر را پیش گرفتند اما ترامپ با روی کار آمدنش به‌ کلی راه دیگری را اتخاذ کرد. مسیر او ترکیبی از سیاست‌های گذشته نزد جمهوری‌خواهان، همچون ملی‌گرایی اندرو جکسون، رئیس‌جمهوری آمریکا در قرن 19 میلادی و همچنین سیاست انزواطلبی که پس از جنگ جهانی دوم محبوب جمهوری‌خواهانی چون رابرت تفت، بود.

اما چیزی که بیش از همه ترامپ را از پیشینیان خود متفاوت می‌کند، تأکید او بر منافع اقتصادی یک‌جانبه و البته درک بسیار پایینش از نحوه کارکرد این منافع است.

در مذاکرات تجاری با چین نیز با همین رویکرد کوته‌بینانه، بجای آنکه خواستار ایجاد تغییرات اساسی در ساختار تجارت مابین دو کشور شود، تنها شروطی چون نعهد چین به خرید محصولات کشاورزی آمریکا را مطرح کرد.

رهبران پیشین ایالات‌ متحده بر این باور بودند که اگر آمریکا از قدرت و نقش رهبریت خود در جهت شکل‌دهی به اقتصاد جهانی استفاده کند، شرکت‌های آمریکایی، کارگران و سرمایه‌گذاران داخلی نیز از این موضوع نفع می‌برند. برای مثال جنگ خلیج‌فارس در اوایل دهه نود میلادی، صرفاً برای نفت نبود، بلکه بر سر تضمین امنیت نفت که سوخت کمپانی‌های آمریکایی و اقتصادهای جهانی است بود. اما ترامپ درست در نقطه مقابل این تفکر قرار دارد. او خواستار منفعت یک‌جانبه در مذاکرات بین‌المللی است. خواستار صادرات بیشتر و واردات کمتر در تجارت است حتی اگر باعث ضربه خوردن به منافع متحدان آمریکا شود. او هم‌پیمانان ایالات‌ متحده را متهم به عدم هزینه‌کرد کافی در امور نظامی می‌کند و این را به‌ منزله هزینه از جیب آمریکا برای دفاع از آن‌ها می‌بیند. همین دید محدود و درک ناچیز ترامپ از این‌ دست مسائل، باعث شد تا با این بهانه رزمایش‌های مشترک با کره‌جنوبی را تعلیق کند و نیروهای نظامی خود را که تحت پیمان ناتو در آلمان مستقر بودند را فرا بخواند.

در مذاکرات تجاری با چین نیز با همین رویکرد کوته‌بینانه، بجای آنکه خواستار ایجاد تغییرات اساسی در ساختار تجارت مابین دو کشور شود، تنها شروطی چون نعهد چین به خرید محصولات کشاورزی آمریکا را مطرح کرد. در حالی‌ که اصلاح ساختار تجاری با چین درنهایت به نفع کل اقتصاد ایالات‌ متحده و شرکت‌های آمریکایی می‌شد.

ترامپ با تمرکز صرف بر روی منافع محدود اقتصادی، تصویر بزرگ‌تر را از دست داده است. تصویری که در آن چند جانبه‌گرایی و توجه به امور دیگر چون حقوق بشر، دموکراسی، تغییرات آب و هوایی، همه‌گیری‌ها و بیماری‌ها (که مورد آخر با همه‌گیری ویروس کرونا به‌ خوبی اثر سو خود را نشان داد.) قرار دارد. چند جانبه‌گرایی باعث می‌شود تا منابع جهانی در جهت حل مشکلات جهانی صرف شوند، اما ترامپ در مقابل با خروج از اکثر توافقات چند جانبه چون ترنس پسیفیک، برجام، نفتا، یونسکو، سازمان بهداشت جهانی و معاهده آسمان باز، در مسیر انزواطلبی گام برمی‌دارد.

در مسئله نظامی، میل به گسستگی ترامپ، او را به سمت فراخواندن نیروها و سربازهای ایالات‌ متحده از سراسر جهان هدایت می‌کند، بدون آن‌ که بداند این نیروها چرا و برای چه هدفی از ابتدا به آنجا فرستاده شده‌اند و یا با کاهش حضور نظامی در آن مناطق، چه عواقب و تهدیداتی متوجه آمریکا و متحدانش خواهد شد.

 

میل به گسستگی و انقطاع

درک محدود و ناکافی ترامپ از منافع ملی آمریکا، دولت او را به سمت و سویی سوق می‌دهد که منجر به ایجاد مشکلات بیشتر به‌ جای حل مشکلات پیشین می‌شود.

در مسئله نظامی، میل به گسستگی ترامپ، او را به سمت فراخواندن نیروها و سربازهای ایالات‌ متحده از سراسر جهان هدایت می‌کند، بدون آن‌ که بداند این نیروها چرا و برای چه هدفی از ابتدا به آنجا فرستاده شده‌اند و یا با کاهش حضور نظامی در آن مناطق، چه عواقب و تهدیداتی متوجه آمریکا و متحدانش خواهد شد.

در بخش تجاری نیز دولت ترامپ بسیاری از معاهدات چند جانبه بین‌المللی را زیر پا گذاشته است. برای مثال از قرارداد ترنس پسیفیک که کشورهای عضو آنچهل درصد تولید ناخالص ملی جهان را در اختیار داشتند خارج شد و به‌ جای آن روی به اعمال تعرفه‌های یک‌ جانبه حتی بر کالاهای متحدان خود آورد.

در جنگ تجاری با چین، ترامپ سیاستی تهاجمی در پیش گرفت اما در عمل و بدون داشتن اهرم فشاری واقعی حتی نتوانست چینی‌ها را پای میز مذاکره برای توافقی کوچک بکشاند و اکنون نیز چین با خواندن بازی ترامپ، نه‌ تنها در جنگ تجاری دست برتر را دارد بلکه در نفوذ منطقه‌ای نیز پا را فراتر گذاشته و به پیشروی خود در دریای جنوبی ادامه داده است.

در موضوع ایران، ترامپ با سیاست فشار حداکثری خود، به‌ جای آن‌که تهران را منزوی کند، خود را در میان اعضای شورای امنیت منزوی کرده است. با وجود آن‌ که تحریم‌ها به اقتصاد ایران ضربه زده‌اند، اما این راهبرد ترامپ تأثیری در تغییر رفتار ایرآن چه در سطح جهانی و چه منطقه نداشته است.

اکنون جایگاه آمریکا در سطح جهانی تقلیل یافته است و این جایگاه با مدیریت ضعیف همه‌گیری کرونا، مشکلات مهاجران و اخیراً نیز گسترش خشونت‌های نژادی، بیش‌ از پیش به خطر افتاده است.

 

شرایط جدید

هنگامی‌ که ترامپ تصدی پست ریاست‌ جمهوری را عهده‌دار شد، ایالات‌ متحده با مشکلات متعددی در سطح بین‌الملل مواجه بود. گسترش رقابت میان ابرقدرت‌ها، ظهور چین، خاورمیانه‌ای متلاطم، قدرت هسته‌ای کره‌ شمالی، تهدیدات گسترده سایبری و تروریستی، شتاب‌گیری تغییرات آب و هوایی و بسیاری چالش‌های دیگر. اما ترامپ به‌ جای پرداختن به این مشکلات با نادیده گرفتن و کوچک شمردن آن‌ها، منجر به بدتر شدن شرایط شد. اکنون جایگاه آمریکا در سطح جهانی تقلیل یافته است و این جایگاه با مدیریت ضعیف همه‌گیری کرونا، مشکلات مهاجران و اخیراً نیز گسترش خشونت‌های نژادی، بیش‌ از پیش به خطر افتاده است. آمریکای کنونی نه‌ تنها از جذابیت و توانایی‌اش برای رهبری کاسته شده، بلکه با پشت پا زدن به قواعد بین‌الملل و معاهدات چند جانبه و فاصله گرفتن از متحدان خود، دیگر حتی قابل‌ اتکا و اطمینان نیز نیست. در چنین شرایطی و در صورت انتخاب مجدد ترامپ، او این مسئله را به‌ عنوان یک پیروزی بزرگ و حکم تأییدی بر سیاست‌های خود قلمداد خواهد کرد و با سرعت و شتاب بیشتری مسیر پیشین را به‌ خصوص در حوزه خارجی ادامه خواهد داد و در نهایت به نقطه‌ای خواهیم رسید که دیگر جای برگشتی وجود نخواهد داشت و دوران گسستگی جای خود را به دوران انهدام و تخریب می‌دهد.

با ادامه مسیر دولت ترامپ، نظم بین‌المللی موجود که قدمتی 75 ساله دارد، به‌ پایان می‌رسد بدون آن‌ که بدانیم جایگزین آن چه چیزی خواهد بود. در صورت عدم پیروزی ترامپ در انتخابات پیش روی، مسیر چهار سال گذشته تنها به‌ منزله انحرافی از روند طی شده از جنگ جهانی دوم تاکنون قلمداد می‌شود، ولی در صورت ادامه ریاست‌ جمهوری ترامپ و ادامه سیاست‌های وی، مسیر 75 سال گذشته از جنگ جهانی دوم تا سال 2016 به‌ عنوان انحرافی از مسیر اصلی آمریکا که همان انزواطلبی، یک‌ جانبه‌گرایی و ملی‌گرایی است، تلقی می‌شود. تاریخ قضاوت خواهد کرد.

 

.............................................................................................................................................................

منبع اصلی:

  • Foreign Affairs Magazine (September/October 2020)

منابع استناد شده در متن: